X
تبلیغات
...:::دنیای بی رنگ من:::...

...:::دنیای بی رنگ من:::...

برای تازه شدن دیر نیست...

خدا حافظ

 

سرانجام این عشق به پایان رسید....

من دیگه به این وبلاگ نمیام یعنی نمیتونم که بیام چون دیگه زنده نیستم.

شهیاد امیدوارم روزهای خوبی رو بدونه من داشته باشی.

من اونجا پیش خدا منتظرتم.

شهیاد خیلی دوست دارم تا ابد تو دلم میمونی.

این ۶.۷ ماه بهترین روزای عمرم بود ولی دیگه تموم شد.

خداحافظ دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شهیاد خدا حافظ..

سمانه...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:39  توسط سمانه جون  | 

just for u

 

شور عشق است قصه ي ما

نداي زيباي با هم بودن

و براي هم زيستن

و چه زيباست اين نفس هايي

كه براي تو مي آيد و مي رود

و چه تلخ است اگر 

آواي تنهايي در تنگناي زمان طنين انداز شود

و مي داني كه هر آنچه خوب است از

از پله هاي عشقت بالا مي رود

خوشا به حالم اين پله ها با اشكان چشم من

پاك مي شوند و چه زيباست كه

شور عشق است قصه ي ما

سمانه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:7  توسط سمانه جون  | 

سپندارمذگان

سپندارمذگان

روز زمین

روز بانوان  

روز عشق در ایران باستان  

بر همگان شاد باش 

همدیگر را دوست بداریم  

و یادمون باشه که اشو زرتشت چی گفت : 

دوست داشتن را دوست بدار 

از تنفر متنفر باش 

به مهربانی مهر بورز 

با آشتی ، آشتی کن  

و از جدائی ،‌جدا باش

شاد باشید

سمانه جونم دوستت دارم

شهیاد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:6  توسط شهياد  | 

آرزو های من برای تو ....

آرزوهای من برای تو...
اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هم هستی کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست٬
تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت....
نفرت از کسی نیابی....
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ولی اگرپیش آمد٬٬
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی...
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و نا پایدار...
برخی نا دوست و برخی دوستدار...
که دست کم یکی در میانشان بی تردید ٬
مورد اعتمادت باشد...و چون زندگی اینگونه است٬
برایت آرزومندم دشمن نیز داشته باشی٬
نه کم و نه زیاد٬ درست به اندازه!
تا گاه باور هایت را مورد پرسش قرار دهند
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد٬
تا که زیاده به خود غره نشوی...
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی٬
نه خیلی غیر ضروری٬
تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ٬
همین مفید بودن ٬کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد...
همچنین برایت آرزومندم که صبور باشی ٬
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند که این کار ساده ای است ٬
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند تا با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه باشی....
امیدوارم اگر جوان هستی به تعجیل ٬
رسیده نشوی و اگر رسیده ای٬
به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی...
زیرا هر سنی خوشی و نا خوشی های خودش را دارد٬
باید بگذاریم در ما جریان یابد...
امیدوارم سگی را نوازش کنی٬
پرنده ای را دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی٬
هنگامی که آواز سحر گاهیش را سر میدهد....
چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت٬ به رایگان!
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی
هر چند خرد بوده باشد و با رویشش همراه شوی٬
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت جاری است!
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی٬
زیرا در عمل به آن نیازمندی.
و سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی این مال من است٬
فقط برای اینکه روشن شود٬ کدامتان ارباب دیگری است!
و در پایان اگر مرد هستی٬
آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی ٬
شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید ٬
یا پس فردا شادمان٬ باز هم از عشق حرف برانید٬ تا از نو بیاغازید...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد....
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

 

شهیاد.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:39  توسط شهياد  | 

اتش عشقه من

زير خاکستر ذهنم باقيست ،

آتشي سرکش و سوزنده هنوز...

يادگار است ز عشقي سوزان ، که بود گرم و فروزنده هنوز...

عشق همان گونه که بنيان مرا سوخت ، از ريشه و خاکستر کرد

غرق در حيرتم از اينکه چرا ، مانده ام زنده هنوز

گاهگاهي که دلم مي گيرد

پيش خود مي گويم :

آنکه جانم را سوخت، يادي آرد از اين بنده هنوز؟؟؟

سخت جاني را بين که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بي تو بودن باشد...

 گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم ، هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز!

گرچه از فرط غرور اشکم از ديده نريخت

بعد تو ليک ، پس از آن همه سال

کس نديده به لبم خنده هنوز...

 گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت ،

سال هاست که از ديده برفتي ليکن

دلم از مهر تو آکنده هنوز...

 دفتر عمر مرا، دست ايام ورق ها زده است

زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خيالم اما

همچنان روز نخست ، تويي آن قامت بالنده هنوز...

در قمار غم عشق

دل من بردي و با دست تهي ، منم آن عاشق بازنده هنوز...

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عيان مي بينند

زير خاکستر جسمم باقي ست

آتشي سرکش و سوزنده هنوز...

تقدیم به بهترینم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:31  توسط سمانه جون  | 

تا قیامت

 من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واكن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 19:7  توسط سمانه جون  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم....

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

شهیاد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 17:59  توسط شهياد  | 

هميشه اين گونه بوده است :

هميشه اين گونه بوده است :

کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .

هميشه اين گونه بوده است :

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي

هميشه اين گونه بوده است :

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي نا با ورانه او را در کنارت نمي بيني ، فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا دامنت را از بوسه و نور پرکند .

هميشه اين گونه بوده است :

او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد

سمانه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:44  توسط سمانه جون  | 

عشق یعنی .....

عشق يعني يك نگاه به تو
عشق یعنی تا ابد در کنار تو
عشق یعنی فقط نگاه کردن به تو
عشق یعنی سپردن دل به دست تو
عشق یعنی بین این همه آدم دلبستن به تو

عشق
یعنی
ترس
از
دست
دادن
تو

 

شهیاد......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:10  توسط شهياد  | 

خسته ام........

شهیاد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:20  توسط شهياد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 19:2  توسط سمانه جون  | 

ای خدا کمکم کن

ای خدا دیگه دارم به وجودت شک میکنم

 ینی واقعا تو وجود داری و ناله های منو نمی بینی؟؟؟

پس چرا کمکم نمی کنی؟

ها؟؟؟؟؟

ای خدا ازت کمک می خوام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:44  توسط سمانه جون  | 

سخت است هنگام وداع ....
آنگاه كه درمي يابي چشماني در حال عبور است...
پاره اي از وجو تو را نيز همراه با خود ميبرد...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:59  توسط سمانه جون  | 

تو برام تنهاتريني.. تو برام قشنگتريني.. تو نگيني روي انگشتر قلبم..كاش ميشد تو دام چشمهات اسير هميشه بودم..كاش ميشد منو ميديدي كه برات دارم مي ميرم.. نميخوام بي تو بمونم، چون ديگه چيزي ندارم..كاش مي شد گلهاي عشقم يه گلستاني مي ساختند.. من ميون دشت گلهام، تو بالا خورشيد، روزهام كاش مي شد.. چشمهاي پاكت، ماه شبهاي دلم بود، ديگه قصه اي ندارم، چون حالا من تو رو دارم.. واسه دوست داشتن چشمهات، واسه اون ناز نگاهت، به شكار شب و روزم باشه، اشكالي نداره، بذار از عشقت بسوزم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:54  توسط سمانه جون  | 

دارم ازبین میرم

به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم

چشم عاشق تو رو که گریه کرد می کشم

تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش

که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم...

 

خدا خودش بهمون کمک کنه. دارم نابود میشم

سمانه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:37  توسط سمانه جون  | 

................

اخر از عشق تو ساکن کلیسا میشوم. میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم.انقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح.یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم...!!!

 

دوستت دارم خیلی زیاد...

سمانه...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:19  توسط سمانه جون  | 

خدا کنه ...

خدا کنه چشمــای تــو تا همیشه آبی باشه
همیشه این دنیای تـو قشنگ و مهتابی باشه
خدا کنه بـارون بشم و از توی چشمات ببارم
غمـاتـو من پاک بکنم واسه تــو شادی بیارم
تو آسمــون زنـدگـیـم ستـاره ای نمی بیـنـم
از این همه باغ و بهار حتی یه گل نمی چینم
خـدا کنـه بـارون بـیـاد ، ببـاره روی غصـه هام
از دیـدنـت روشـن بـشـه قــاب بـهــاری نگــام
 
 
 
دوستت داره سمانه ی من....
شهیاد......
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:10  توسط شهياد  | 

.........

"يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است ..."

 

 

 

بوي نفسات هنوز مستم ميکنه کنارم نيستي ولي با نفسهات گرم ميشم زيبايي چشمانت هنوز افسونم ميکنه کنارم نيستي ولي چشمانت در چشمانم نقش بسته صدايت هنوز از خود بي خودم ميکنه کنارم نيستي ولي جز صدات نميشنوم تو کنارم نيستي اما من چيزي جز تو ندارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:53  توسط سمانه جون  | 

((تنها دلیل بودنم))

 

 

ای توکه مثل تموم فرشته های مهربون، مهربونی!

ای تو که برای من دوست داشتنی ترین همزبونی!

ای تو که دل منو اسیر واژه عشق میکنی!

ای تو که آبی ترین آبی دنیارو برای من معنا می کنی!

ای تو که مثل گل رز برای من همیشه زیبا می مونی!

ای تو که برای من همه چیزی و ...!

اومدم تا یه بار دیگه بهت بگم:

آره من دوست دارم....

اومدم تا یه بار دیگه بهت بگم:

آره من عاشقتم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:53  توسط سمانه جون  | 

به عشقت صادقم من...

عشق من یادم کن گاهی

که به دل دارم آهی تو که از دردم آگاهی

یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون به عشقت صادقم من

تو مست خویش و من مست عشقم اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم

تا هستم با یادت شادم آخه دل بر تو دادم دیگه از غم ها آزادم

به انتظار دیدنت به لحظه ی رسیدنت دل داره پر پر میزنه از سینه غم پر میزنه

ای چشــمه ی حیـات من فرشتــــه ی نجات من 

شوق نفسهای منی همیشه رؤياي مني

عشق تو در قلب من هديه ي جاودانه ست براي زنده موندن قشنگ ترين بهانه ست

دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره

با تو نفس كشيدن پايان انتظاره

 

حرفای دلم تقدیم به عشقم سمانه

شهیاد........

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:44  توسط شهياد  | 

.........

عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني
دوستت خواهم داشت بي آنكه بگويم

درد دل خواهم كرد بي هيچ كلامي...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بي هيچ كلامي
در آغوشت خواهم ماند بي هيچ كلامي
شايد احساسم اينگونه نميرد

=================================

 

دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهی!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی!

دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،

همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا
 
می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
 
همچو اواخر زمستان كه شكوفه های بهاری باز می شوند !

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و

تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود!

دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند!

دوستت دارم همچو باران ! بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد !

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری!

دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز
 
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی
 
و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی!

دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی !

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!

دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و

خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!

دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!

دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!

دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی

ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت می سرايم!

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!

نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب

يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!

نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد!

دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی!

دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن نوشته

هايم اشك از چشمانت سرازير می شود !

 

 

سمانه........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:49  توسط سمانه جون  | 

تنها شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 18:14  توسط سمانه جون  | 

دوستت دارم

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي

every thng dat goes cumes bak 2 u

تو همان همای بخت منی کز دیار دور پرپر زنان به کلبه ی من پر کشیدی

love

سمانه.................

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:14  توسط سمانه جون  | 

تو مقدسی برام....

تو مقدسی مثل عبادتم تو رو دوست دارم مثل سعادتم

به تو محتاجم و احتیاج من عادته نمی شه ترک عادتم

تو نمای کامل صداقتی واسه من همیشه در نهایتی

لذت تلاوت یه آیه ای دلنشینه از تو هر حکایتی

با تو هم صداشدن نیت من سایه ی بلند تو روی سرم حافظ ثبات و امنیت من

مثل نوری خالی از غبار مثل خواستن ، خواستن دیوونه وار

مثل یه عتیقه پاک و بی نظیر اما در دست من بی اعتبار

تو برای من عزیزترین کسی گل بی عیبی که دور از دسترسی

زندگی برای من خواستنیه با تو هم صحبت و عیسی نفسی

تو گرانبهاترین عتیقه ای از تو غافل نمیشم دقیقه ای

 

 

شهیاد....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:16  توسط شهياد  | 

دلم برات تنگه

دلم برای خنده هات برای دل سوزوندنات

برای هرم نفست واسه نوازش نگات

دلم برای همه چیت شده یه آلبوم کوچیک

یه آلبوم دیدنی که می شه تواون خاطره دید

یه آلبوم ازتووچشات ازتوونقش خاطرات

ازتوکه امیدمنی ازتوکه میمیرم برات

اگه بری داغون می شم بدون توتموم می شم

پیشم بمون عزیزدل فقط با توآروم می شم

می خوام برای موندنت واسه همیشه خوندنت

ماهی شم وشناکنم تونازکای پیرهنت

آخه تو امیدمنی پرتوخورشید منی

توبهترین دلیل من برای زنده موندنی

وقتی که بارون می باره غنچه ی عشقومی کاره

انگارچشاتو می بینم که آرومم نمی ذاره

چی می شه آشنام بشی؟ خیل ترانه هام بشی؟

تواوج این ناامیدی تعبیررویاهام بشی؟

چی می شه توخندیدنت توی ترانه خوندنت

برای دلخوشی من بگی که راسته موندنت؟

هرچی بخوای همون می شم مجنون این زمون می شم

فقط نرو،باهام بمون برات ترانه خون می شم

من تورو تو رویای دور تودشت سبزپرغرور

اون جایی که قاصدکا فراوونن،کرور کرور

دیدم که بی رویا بودی بدون من تنهابودی

دلت نمی خواست بخونی آروم وبی صدا بودی

من اماآرزوت می شم توآوازت سکوت می شم

واسه کشیدن چشات قشنگترین خطوط می شم

تقدیم به گل نازم شهیاد.............!!!!!!

خیلی دوستت دارم گل نازم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:55  توسط سمانه جون  | 

قشنگ يعني چه؟

قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال

و عشق ، تنها عشق

تو را به گرمي يك سيب مي كند مأنوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

و نوشداروي اندوه؟

صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.....

 

شهیاد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:24  توسط شهياد  | 

تو را نگاه می کنم

تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
  تنم بی تاب تعقیب توست!
 می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
 می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

 

 دیوونت شهیاد .......

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:13  توسط شهياد  | 

خیلی دلم واست تنگه

تو به دلتنگی من می خندی

گل من دلم واست تنگه

                               میفهمیییییی؟؟؟؟

 

 ================================

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:41  توسط سمانه جون  | 

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
========================================

آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز اید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز اید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
 بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست ...

سمانه.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:23  توسط سمانه جون  | 

سلام بهونه ی قشنگ من واسه زندگی

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
بازم منم همون دیوونه همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم واست تنگ شده بو د
این نامه رو واست نوشت
نمیدونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشت بوسیدنت
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیفتو از رو شبام پس نزنی
تنگ بلور ابتو یه وقت نا غافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون
فانوس آرزو هامو یه وقتی خاموش نکنی
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشات و از چشم من هیچ وقت نگیر
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا مال منی تو همیشه
میگم شبا ستارها تا میتونن دعات کنن
نورشون وبدرقه ی پاکی خنده هات کنن
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل میزاره
شهیاد اونی که بیشتر از همه دوستت داره

 

شعری زیبا از مریم حیدر زاده که البته در انتها به جای شهیاد باید مریم نوشته باشه ولی چون من می خوام اینو به عشقم یعنی سمانه ی خودم تقدیم کنم پس همون شهیاد بمونه بهتره!

سمانه این شعرو از ته دلم تقدیم می کنم به تو. خیلی دوستت دارم.

شهیاد........

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:26  توسط شهياد  |