تبليغاتX
...:::دنیای بی رنگ من:::...

...:::دنیای بی رنگ من:::...

برای تازه شدن دیر نیست...

برف که می بارد آدم ها حرف های خوشبو می زنند مهربانی را می شود در نگاهشان دید اما این همدلی فردا مثل برف با نور خورشید ناپدید می شود...

 

شهیاد....

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت18:53توسط شهياد | |

 من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم. برای هر که دلم را لرزاند کلبه ای ساختم حتی باحصیر،اره خسته ام ،دارم برای تو می نویسم، خدا نکند تجربه کنی،درد بدیست شهر به شهر ، خانه به خانه هم پی درمانش بگردی،هر چه بیشتر برگردی کمتر می یابی،سخت است تنهای تنها باشی،بعد کسی از روی ترهم یا اصلا از روی مهربانی نگاهت کند،نا خواسته از صبح زود روبرویت بنشیند و برایت چند ساعتی حرفهای قشنگ بگوید و تو مجبور باشی نگاهش کنی و حتی  رویت نشود بگویی لااقل توی اتاق من لطفا نه، آن وقت روی لب یا توی دلش کم کم می گوید حسود، و این اصلا خوب نیست. 

سخت است وقتی شبی را که می خواهی دو کلام حرف غصه دار پاییزی در گلوی خاطراتت بچکانی آن را عاشقانه تر از صبح جلوی چشمت تکرار کنند،چون اتاق من امن ترین جا برایآشکار کردن عشق است. دیوانگی ام سرریز شده است از بس عاشق و معشوق های نمی دانم واقعی یا غیر واقعی از کنارم با تمسخر گذشتند و من از عشق، تنها باران و رویا و چند تکه دست نوشته ای که در قلبم دارم که فقط برای آرزوهایم بوده.مردم از بس مردم بی دلیل،لذت روزهای طولانی عاشقیشان را به رخ دردهای نهفته ی بیقرارم کشیدند. چه کنم؟توی ذوقشان بزنم و فزیاد بکشم، به خدا من نمی خواهم چنین کنم یا حقیقتش نمی توانم اینها را بشنوم.یعنی اینها می خواهند تعریف کنند یا دل مرا بسوزانند؟ اگر اولی هم درست باشد من دیگر طاقتش را ندارم، چرا همه فکر میکنند من خوشبختم...!

 

شهیاد.......

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت18:35توسط شهياد | |

هر چه از الفبای تو حرف بر می دارم تا تمام شوی انگار بی محاباتر از همیشه لابه لای این همه خطوط  مبهم و واژه های ندیده دوباره از سر سطر اغاز می شوی با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم و وقتی تو عاقبت می روی و من در هیچ گم می شوم....

 

شهیاد.......

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت17:48توسط شهياد | |