تبليغاتX
...:::دنیای بی رنگ من:::...

...:::دنیای بی رنگ من:::...

برای تازه شدن دیر نیست...

                                                               

 

        

 

این بار میخواهم ساده برایت بنویسم.ساده تر از انچه که ساده انگاشته میشود!می خواهم بنویسم که در چشمهایت فریاد ازادی شقایقهای عاشق را شنیده ام و نگاهت شوق دوباره زیستن را در رگهایم جاری ساخته.

 

    از اولین نگاه تو بودی در کنار من                  
با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی
تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ای قصه صبوری گل های عاطفه
ای امتداد اینه عشق تا ابد
ای معنی تولد زیبای عاطفه
زیباتر از تولد گلهای ارغوان
 آبی تر از شکفتن روح حقایقی
دستان تست سایه صدها گل غریب
تو شرح حال سوختن شمع عاشقی
یادم نمی رود که چه کردی برای من
گلدان آرزوی مرا آب داده ای
 در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود
من را به روی ثانیه ها تاب داده ای
پرواز کن به کشور اینه های پک
شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی
شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی
دل را به نغمه های وفا آشنا کنی
ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد
رفتی و چشم های من از کشور افق
 سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد
غربت حضور سکت امواج اشک هاست
رفتی و مانده خاطره هایت برای من
یادش به خیر چشم تو و آسمان عشق
با رفتنت شکست دل اشک های من
 روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت
گم شد میان کلبه رویا بهار من
 دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد
پیوندهای آبی تو یادگار من
 گرچه گذشت سالی و دل ها ز غم شکست
در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام
برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار
در انتظار رویش عشقی دوباره ام
ای اولین حکایت بی انتها ی عشق
رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد
بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها
دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد
رفتی و بی تو ترجمه تلخ زندگی
در جای جای شهر وجودم سروده شد
رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب
در کوچه های آبی چشمم گشوده شد
پیش تو عشق هجی سبز بهار بود
با رفتنت بلور غزلهای من شکست
ای معنی طراوت باران عاطفه
 بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست
در پاسخ سوال سراسر نیاز من
گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی
بعد از عبور ساده خود مهربان چه زود
 دل را میان حادثه تنها گذاشتی
این بود پاسخ تپش قلب عاشقم
این بود پاسخ غزل سرخ انتظار
کردی دریغ از دل من یک نگاه را
این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار
نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست
باور نمی کنم که تو از یاد برده ای
باور نمی کنم که پس از مدتی غروب
دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای
رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم
 بی تو غروب می کند از دیده ام بهار
تا آن زمان که بگذری از کوچه دلم
 ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار

 هوایی که تو توش نفس می کشی
 عطر گلش به آسمون می رسه
 کسی که دیوونه ی چشمات می شه
مثل من آخر به جنون می رسه
 جاده ای که تو توش قدم می ذاری
تا کهکشون راه شیری مکی ره
 به هر کی مثل من نگا بندازی
یه عمری قلبش به اسیری می ره
اتاقی که خواباتو توش می بینی
 بدون اینکه بدونی بهشته
 زیبا نمی دونم چرا یه جوری
 اسم تو رو خدا با من نوشته
شاخه گلی که تو می گیری دستت
 تو هیچ خزونی دیگه خم نمی شه
زیبا بذار هر چی که خواستن ، بگن
از عشق من به تو که کم نمی شه
آب زلالی که ازش می نوشی
حس می کنه زود رسیده به دریا
قطره ی آبم دیگه خوب می فهمه
 دریا یعنی تو ، یعنی عشق زیبا
 سقفی که بالای سرت می شینه
 چه قد به بالا بودنش می نازه
 اون تنها سقفیه که توی دنیا
بازی و آسمون بهش می بازه
 فقط یه خطش و برات نوشتم
 زیبای ماه من اینا بهانس
 اینا همه گذشتن از جنونه
اینا همش رد شدن از ترانس
به کل آدما حسودیم می شه
 شاید یه باز اسم تو رو بیارن
 به اونا که زیبا می خوام بدونی
اندازه ی من تو رو دوس ندارن
 اونی که تو قاموس ناز چشمات
دلت می خواهد بهش بگی دخالت
یه جور جنونه که حالا پزشکا
بهش می گن گذشتن از حسادت
 اینو نوشتم که بگو عزیزم
همین حالا ، چه امروز و چه فردا
بدون اعتنا به حرف مردم
 دیگه می خوام سر بذارم به صحرا
برم یه جای دور خیلی نزدیک
یه جایی پشت عقده های دنیا
 برم یه جا دنبال تو بگردم
دنبال تو ، دنبال عطر زیبا
 انقد برم که مردم زمونه
بدون حد و مرز و حرف و قانون
به مریمی که عاشق زیبا شد
بگن توی کتاب و قصه ، مجنون
زیبا چرا من اینجوری نوشتم
 تو هم مث من داری می گی دوری ؟
 می گی تحملش کنم تا آخر
 زیبا ولی نمی گی که چه جوری؟
زیبا می گی وصال تو عاشقی نیس
 یه روز صدا تو نشنوم می میرم
 اما نه ، هر چی تو بگی ، همیشه
 خیال بکن حرفمو پس می گیرم
 من می دونم یه روز گرم ابری
از پیش من می ری واسه همیشه
به قول تو این کار سرنوشته
 نه و ، نمی خوام سرش نمی شه
 مث نسیم اولای پاییز
 با طالعت می ری و من می مونم
 بی خبر از اون مقصد طلاییت
مث دیوونه ها برات می خونم
 هر جا با هر کی توی دنیا ، بری
دلم عجیب هواتو کرده ، زیبا
 اول اسم نازتم نمی دم
 به لشگر ستاره های دنیا
 تو گفتی عاشقی رسیدنی نیست
درس مث رویای من که کاله
 مث صریحی تو ، یه مرزی داری
شکستن ضریح تو محاله
زیبا فقط یه چیز دیگه مونده
 اینکه می گم ، تمام آرزومه
بگی می دونی من چه قد دیوونم
فقط همینو بدونی ، تمومه
 تو مخمل صورتی خیالم
سر تو هر لحظه سر پادشاس
خیال چشمای قشنگ تو تخت
 عادت و این حرفا مال آدماس
 کسی که عاشق تو شد یه روزی
 همه می گفتن یه ذره آدمه
 حالا می گن مجنون عشق زیباست
 توی شناسنامه ، ولی مریمه
زیبا ، نرو ، می ری ولی دیوونت
 یه روزی ثابت می کنه به دنیا
 که آدما واسه جواب گرفتن
فقط باید برید سراغ زیبا
 دو دیقه بعد یه تماس کوتاه
 یک شب نرم و خنک و پاییزی
زیبا جونم کاش که یکی می فهمید
 چه در دوست دارم چه قدر عزیزی

    سمانه...                               

 

                           

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت14:28توسط سمانه جون | |

مي خوام يه قصري بسازم
پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي و
يه شب مهتابي باشه
امشب مي خوام از آسمون
ياسهاي خوشبو بچينم
امشب مي خوام عكس تو رو
تو خواب گل ها ببينم
كاشكي بدوني چشمات رو
به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو
به صد تا دريا نمي دم
كاش تو هواي عاشقي
هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگي
حرفاي رنگي بخوني
حتي اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو يادم مياد
وقتي كه بارون مي زنه
امشب مي خوام براي تو
يه فال حافظ بگيرم اگر كه خوب در نيومد
به احترامت بميرم
امشب مي خوام رو آسمون
عكس چشات رو بكشم
اگر نگاهم نكني
ناز نگات رو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف
رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم
بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي
پر نزني تنها نري
وقتي كه اينجا بموني
بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني
مرگ گلهاي مريمه

 

 

شهیاد........

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت19:3توسط شهياد | |

مهربانم.در سکوت شب و به دور از غوغای روز های شلوغ و پر از دغدغه این دنیا،راز دل گفتن برای تو چه ارامشی به دل میدهد .تو تنها کسی هستی که از دلتنگی ها و حرفای دلم خسته نمی شویو به راستی  که تو بهترین پناه و امید دل خسته ام هستی .دوووستت دارم و شادم ازاینکه تو دا دارم. 

 

   

  

 


در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
 
3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازي، عشق
 
3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازي، عشق
 
 
 
سمانه..............

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت14:49توسط سمانه جون | |

سلام

در اینجا جا داره از جمشید جان تشکر کنم که مطالب زیبایی رو برای من تو نظراتش می نویسه.

واقعا ممنونم .

شهیاد.......

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت20:38توسط شهياد | |

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سال ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس های مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد. پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است؟!
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!

 

حکایتی زیبا که باز هم جمشید واسم فرستاده!

شهیاد.......

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت20:35توسط شهياد | |

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم...

 

اینو نویسنده ی وبلاگ  " love me " واسم فرستاده. زیباست!

شهیاد......

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت20:30توسط شهياد | |

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!

 

شعر زیبایی که جمشید واسم فرستاده. شاعر : فریدون مشیری

شهیاد.......

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت10:34توسط شهياد | |

تو از این گونه نباید باشی
تو از این گونه که می سوزانی
و از این گونه که چشمان پر از شوق مرا
از خودت می رانی
من تو را مثل خدایان اساطیری دور
در خودم ساخته ام
و غرورم را در یک شب بارانی و سرد
زیر پاهای تو انداخته ام
من به تو باخته ام !
تو از این گونه نباید باشی
من پریشانتر از آنم که به خود فکر کنم
و تو حیرانتر از آنی که مرا درک کنی
من چنان بی خبر از خویش و تویی بی خبر از ما
که غریبانه ترین شعر در آیینه ما حیرانی است !

 

شهیاد.........

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت10:22توسط شهياد | |