تبليغاتX
...:::دنیای بی رنگ من:::...

...:::دنیای بی رنگ من:::...

برای تازه شدن دیر نیست...

سپندارمذگان

روز زمین

روز بانوان  

روز عشق در ایران باستان  

بر همگان شاد باش 

همدیگر را دوست بداریم  

و یادمون باشه که اشو زرتشت چی گفت : 

دوست داشتن را دوست بدار 

از تنفر متنفر باش 

به مهربانی مهر بورز 

با آشتی ، آشتی کن  

و از جدائی ،‌جدا باش

شاد باشید

سمانه جونم دوستت دارم

شهیاد.......

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت15:6توسط شهياد | |

آرزوهای من برای تو...
اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هم هستی کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست٬
تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت....
نفرت از کسی نیابی....
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ولی اگرپیش آمد٬٬
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی...
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و نا پایدار...
برخی نا دوست و برخی دوستدار...
که دست کم یکی در میانشان بی تردید ٬
مورد اعتمادت باشد...و چون زندگی اینگونه است٬
برایت آرزومندم دشمن نیز داشته باشی٬
نه کم و نه زیاد٬ درست به اندازه!
تا گاه باور هایت را مورد پرسش قرار دهند
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد٬
تا که زیاده به خود غره نشوی...
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی٬
نه خیلی غیر ضروری٬
تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ٬
همین مفید بودن ٬کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد...
همچنین برایت آرزومندم که صبور باشی ٬
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند که این کار ساده ای است ٬
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند تا با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه باشی....
امیدوارم اگر جوان هستی به تعجیل ٬
رسیده نشوی و اگر رسیده ای٬
به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی...
زیرا هر سنی خوشی و نا خوشی های خودش را دارد٬
باید بگذاریم در ما جریان یابد...
امیدوارم سگی را نوازش کنی٬
پرنده ای را دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی٬
هنگامی که آواز سحر گاهیش را سر میدهد....
چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت٬ به رایگان!
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی
هر چند خرد بوده باشد و با رویشش همراه شوی٬
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت جاری است!
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی٬
زیرا در عمل به آن نیازمندی.
و سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی این مال من است٬
فقط برای اینکه روشن شود٬ کدامتان ارباب دیگری است!
و در پایان اگر مرد هستی٬
آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی ٬
شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید ٬
یا پس فردا شادمان٬ باز هم از عشق حرف برانید٬ تا از نو بیاغازید...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد....
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

 

شهیاد.....

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت15:39توسط شهياد | |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

شهیاد.....

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت17:59توسط شهياد | |

عشق يعني يك نگاه به تو
عشق یعنی تا ابد در کنار تو
عشق یعنی فقط نگاه کردن به تو
عشق یعنی سپردن دل به دست تو
عشق یعنی بین این همه آدم دلبستن به تو

عشق
یعنی
ترس
از
دست
دادن
تو

 

شهیاد......

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت12:10توسط شهياد | |

شهیاد.......

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت21:20توسط شهياد | |

خدا کنه چشمــای تــو تا همیشه آبی باشه
همیشه این دنیای تـو قشنگ و مهتابی باشه
خدا کنه بـارون بشم و از توی چشمات ببارم
غمـاتـو من پاک بکنم واسه تــو شادی بیارم
تو آسمــون زنـدگـیـم ستـاره ای نمی بیـنـم
از این همه باغ و بهار حتی یه گل نمی چینم
خـدا کنـه بـارون بـیـاد ، ببـاره روی غصـه هام
از دیـدنـت روشـن بـشـه قــاب بـهــاری نگــام
 
 
 
دوستت داره سمانه ی من....
شهیاد......

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت12:10توسط شهياد | |

عشق من یادم کن گاهی

که به دل دارم آهی تو که از دردم آگاهی

یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون به عشقت صادقم من

تو مست خویش و من مست عشقم اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم

تا هستم با یادت شادم آخه دل بر تو دادم دیگه از غم ها آزادم

به انتظار دیدنت به لحظه ی رسیدنت دل داره پر پر میزنه از سینه غم پر میزنه

ای چشــمه ی حیـات من فرشتــــه ی نجات من 

شوق نفسهای منی همیشه رؤياي مني

عشق تو در قلب من هديه ي جاودانه ست براي زنده موندن قشنگ ترين بهانه ست

دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره

با تو نفس كشيدن پايان انتظاره

 

حرفای دلم تقدیم به عشقم سمانه

شهیاد........

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت15:44توسط شهياد | |

تو مقدسی مثل عبادتم تو رو دوست دارم مثل سعادتم

به تو محتاجم و احتیاج من عادته نمی شه ترک عادتم

تو نمای کامل صداقتی واسه من همیشه در نهایتی

لذت تلاوت یه آیه ای دلنشینه از تو هر حکایتی

با تو هم صداشدن نیت من سایه ی بلند تو روی سرم حافظ ثبات و امنیت من

مثل نوری خالی از غبار مثل خواستن ، خواستن دیوونه وار

مثل یه عتیقه پاک و بی نظیر اما در دست من بی اعتبار

تو برای من عزیزترین کسی گل بی عیبی که دور از دسترسی

زندگی برای من خواستنیه با تو هم صحبت و عیسی نفسی

تو گرانبهاترین عتیقه ای از تو غافل نمیشم دقیقه ای

 

 

شهیاد....

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت19:16توسط شهياد | |

قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال

و عشق ، تنها عشق

تو را به گرمي يك سيب مي كند مأنوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

و نوشداروي اندوه؟

صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.....

 

شهیاد....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت17:24توسط شهياد | |

تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
  تنم بی تاب تعقیب توست!
 می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
 می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

 

 دیوونت شهیاد .......

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت18:13توسط شهياد | |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
بازم منم همون دیوونه همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم واست تنگ شده بو د
این نامه رو واست نوشت
نمیدونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشت بوسیدنت
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیفتو از رو شبام پس نزنی
تنگ بلور ابتو یه وقت نا غافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون
فانوس آرزو هامو یه وقتی خاموش نکنی
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشات و از چشم من هیچ وقت نگیر
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا مال منی تو همیشه
میگم شبا ستارها تا میتونن دعات کنن
نورشون وبدرقه ی پاکی خنده هات کنن
یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل میزاره
شهیاد اونی که بیشتر از همه دوستت داره

 

شعری زیبا از مریم حیدر زاده که البته در انتها به جای شهیاد باید مریم نوشته باشه ولی چون من می خوام اینو به عشقم یعنی سمانه ی خودم تقدیم کنم پس همون شهیاد بمونه بهتره!

سمانه این شعرو از ته دلم تقدیم می کنم به تو. خیلی دوستت دارم.

شهیاد........

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت18:26توسط شهياد | |

عاشقانه صدايم نزنيد ... استعداد دل من فقط دوست داشتن است ... خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت ... از فکر اين که قد نکشيدم دلم گرفت ... از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت.. از اينکه با تمام پس انداز عمر خود حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت شاعر کنار جو گذر عمر ديد من خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت...

 

مطلبی زیبا که بتول خانوم نویسنده ی وبلاگ آهاوران زحمتش رو کشیدن.

 

شهیاد.......

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت12:30توسط شهياد | |

قهر مکن ای فرشته روی دلارا
ناز مکن، ای بنفشه موی فریبا
بر دل من، گر روا بود سخن سخت
از تو پسندیده نیست
ای گل رعنا.
شاخه خشکی به خار زار وجودیم
تا چه کند شعله های خشم تو با ما
طعنه و دشنام تلخ، اینهمه شیرین؟
چهره پر از خشم و قهر، اینهمه زیبا؟
ناز تو را می کشم به دیده ی منّت
سر به رهت می نهم به عجز تمنا.
از تو به یک حرف ناروا نکشم دست،
وز سر راه تو دلربا نکشم پا
عاشق زیبائیم اسیر محبت
هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا
از همه باز آمدیم و با تو نشستیم
تنها، تنها، به عشق روی تو تنها!
بوی بهار است و روز عشق و جوانی
وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا
خنده گل را ببین به چهره ی گلزار
آتش می را ببین به دامن مینا.
ساقی من!جام شراب!شراب من!امروز:
نوبت عشق استو عیش است و نوبت صحرا،
آه، چه زیباست از تو جام گرفتن
وز لب گرم تو بوسه های گوارا
لب به لب جام سر به سینه ی ساقی
آه، که جان می دهد به شاعر شیدا
از تو شنیدن ترانه های دل انگیز
با تو نشستن بهار را به تماشا.
فردا فردا مگو که من نفروشم
عشرت امروز را به حسرت فردا
بس کن! بس کن! ز بی وفایی بس کن!
بازآ، بازآ، به مهربانی، بازآ!
شاید با این سرودهای دلاویز،
بار دگر، در دل تو گرم کنم جا.
باشد کز یک نوازش تو، دل من،
گردد امروز چون شکوفه، شکوفا!

 

شعری زیبا که "rain girl" واسم فرستاده که نویسنده ی وبلاگ "لحظه نایاب" هستش. 

شهیاد........

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت13:29توسط شهياد | |

باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه،هنوز به جان می پرستمت
بالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که:(فریدون،خدا نخواست!)
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
امادریغ ودرد نگفتی چرا خدا نخواست!
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من:(هرآنچه که او کرد خوب کرد!)
(فردای ما)نیامدو خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد وآنگه...غروب کرد.
بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی زتو باور نمی کنم!
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه تورا یادگار باد:
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد.
دیگر ز پا فتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام،بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من،آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
.

 

شعری زیبا که "rain girl" واسم فرستاده که نویسنده ی وبلاگ "لحظه نایاب" هستش. 

شهیاد........

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت20:51توسط شهياد | |

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد،دنیا هی پراز آدم شد و این آسیاب،
گشت وگشت،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت برنگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست
صحبت از آزادگی،پاکی،مروت،ابلهی ست!
صحبت از عیسی و موسی ومحمد نا بجاست،
قرن موسی چومبه هاست!
روزگار مرگ انسانیت است:
من،که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرین ایام،زهرم در پیاله،اشک و خونم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای!جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت وکور،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!

 

 

شعری زیبا که "rain girl" واسم فرستاده که نویسنده ی وبلاگ "لحظه نایاب" هستش. 

شهیاد........

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت14:21توسط شهياد | |

عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم و هیچکس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که همواره داده می شود وپذیرفته نمی شود...

 

شهیاد.......

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت18:43توسط شهياد | |

عشق نمی پرسه که تو کی هستی، فقط میگه: تو مال من هستی

عشق نمی پرسه اهل کجایی، فقط میگه: تو قلب من هستی

عشق نمی پرسه تو چی کار میکنی، فقط میگه: باعث میشی قلب من به تپش بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی، فقط میگه: همیشه با من هستی

عشق نمی پرسه دوستم داری ، فقط میگه :  دوستت دارم !

 

 

شهیاد......

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت11:49توسط شهياد | |

مي خوام يه قصري بسازم
پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي و
يه شب مهتابي باشه
امشب مي خوام از آسمون
ياسهاي خوشبو بچينم
امشب مي خوام عكس تو رو
تو خواب گل ها ببينم
كاشكي بدوني چشمات رو
به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو
به صد تا دريا نمي دم
كاش تو هواي عاشقي
هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگي
حرفاي رنگي بخوني
حتي اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو يادم مياد
وقتي كه بارون مي زنه
امشب مي خوام براي تو
يه فال حافظ بگيرم اگر كه خوب در نيومد
به احترامت بميرم
امشب مي خوام رو آسمون
عكس چشات رو بكشم
اگر نگاهم نكني
ناز نگات رو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف
رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم
بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي
پر نزني تنها نري
وقتي كه اينجا بموني
بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني
مرگ گلهاي مريمه

 

 

شهیاد........

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت19:3توسط شهياد | |

سلام

در اینجا جا داره از جمشید جان تشکر کنم که مطالب زیبایی رو برای من تو نظراتش می نویسه.

واقعا ممنونم .

شهیاد.......

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت20:38توسط شهياد | |

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سال ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس های مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد. پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است؟!
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!

 

حکایتی زیبا که باز هم جمشید واسم فرستاده!

شهیاد.......

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت20:35توسط شهياد | |

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم...

 

اینو نویسنده ی وبلاگ  " love me " واسم فرستاده. زیباست!

شهیاد......

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت20:30توسط شهياد | |

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!

 

شعر زیبایی که جمشید واسم فرستاده. شاعر : فریدون مشیری

شهیاد.......

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت10:34توسط شهياد | |

تو از این گونه نباید باشی
تو از این گونه که می سوزانی
و از این گونه که چشمان پر از شوق مرا
از خودت می رانی
من تو را مثل خدایان اساطیری دور
در خودم ساخته ام
و غرورم را در یک شب بارانی و سرد
زیر پاهای تو انداخته ام
من به تو باخته ام !
تو از این گونه نباید باشی
من پریشانتر از آنم که به خود فکر کنم
و تو حیرانتر از آنی که مرا درک کنی
من چنان بی خبر از خویش و تویی بی خبر از ما
که غریبانه ترین شعر در آیینه ما حیرانی است !

 

شهیاد.........

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت10:22توسط شهياد | |

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بي‌مهري يار
طالع بي‌شفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام مي‌ام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد

 

غزلی از حافظ که شیوا جون واسم تو نظرات داده بود.

شهیاد.........

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت10:4توسط شهياد | |


دلم برای تو گاهی عجیب میسوزد
شبیه شمع که خیلی نجیب می سوزد
دلم برای دل ساده ام که خواهد خورد
دوباره مثل همیشه فریب میسوزد
نشسته ای به امید که؟ گر بگیر ای عشق
همیشه آتش تو ، بی لهیب میسوزد
تو اشتباه نکردی گناه آدم بود
اگر هنوز بشر پای سیب میسوزد
من آشنای تو بودم ولی ندانستم
غریبه ها دلشان هم غریب میسوزد
برای من فقط این دل زعشق جا مانده است
که با نگاه شما عنقریب میسوزد

 

 

شهیاد...

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت18:9توسط شهياد | |

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

 

شهیاد.......

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت20:32توسط شهياد | |

ضيافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق برای گم شدن دريا
چه در يايی ميان ماست خوشا ديدار ما درخواب
چه اميدی به اين ساحل خوشا فرياد زير آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بيدار اگر مستم اگر هوشيار
مرا ياراي بودن نيست تو ياري كن مرا اي يار
تو ای خاتون خواب من . من پر بسته را در ياب
مرا همخانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا صبح
هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بود
چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود
ضيافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق برای گم شدن دريا
نه از دور و نه از نزديك تو از خواب آمدي اي عشق
خوشا خود سوزي عاشق مرا آتش زدي اي عشق
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

 

شهیاد....... 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت20:21توسط شهياد | |

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر كوچكم اين را پرسيد من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت زده گفت  روي ديوار و درختان ديدم بازهم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد  آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف كوتاه دلت را خم كر د بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...

 

شهیاد....

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت19:1توسط شهياد | |

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه

آخه می ترسه که با من با دل من در به در شه

هیچی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیچی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچی نمی دونه سر راهه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه ی سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

می دونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

 

 

شهیاد.......

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت20:47توسط شهياد | |

  • عشق يعنی مستی و ديوانگی
  • عشق يعنی با جهان بيگانگی
  • عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
  • عشق يعنی سجده ها با چشم تر
  • عشق يعنی سر به دار آويختن
  • عشق يعنی اشک حسرت ريختن
  • عشق يعنی در جهان رسوا شدن
  • عشق يعنی مست و بی پروا شدن 
  •  عشق يعنی سوختن يا ساختن
  • عشق يعنی زندگی را باختن
  • عشق يعنی انتظار و انتظار
  • عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
  • عشق يعنی ديده بر در دوختن
  • عشق يعنی در فراقش سوختن
  • عشق يعنی لحظه های التهاب
  • عشق يعنی لحظه های ناب ناب
  • عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
  • عشق يعنی معنی رنگين کمان
  • عشق يعنی شاعری دل سوخته
  • عشق يعنی آتشی افروخته
  • عشق يعنی با گلی گفتن سخن
  • عشق يعنی خون لاله بر چمن
  • عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
  • عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
  • عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
  • عشق يعنی عالمی راز و نياز
  • عشق يعنی با پرستو پر زدن
  • عشق يعنی آب بر آذر زدن
  • عشق يعنی چو*احسان پا به راه
  • عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
  • عشق يعنی بيستون کندن به دست
  • عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
  • عشق يعنی همچو من شيدا شدن
  • عشق يعنی قطره و دريا شدن
  • عشق يعنی يک شقايق غرق خون
  • عشق يعنی درد و محنت در درون
  • عشق يعنی يک تبلور يک سرود
  • عشق يعنی يک سلام و يک درود

 

شهیاد.....

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت23:11توسط شهياد | |

برف که می بارد آدم ها حرف های خوشبو می زنند مهربانی را می شود در نگاهشان دید اما این همدلی فردا مثل برف با نور خورشید ناپدید می شود...

 

شهیاد....

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت18:53توسط شهياد | |

 من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم. برای هر که دلم را لرزاند کلبه ای ساختم حتی باحصیر،اره خسته ام ،دارم برای تو می نویسم، خدا نکند تجربه کنی،درد بدیست شهر به شهر ، خانه به خانه هم پی درمانش بگردی،هر چه بیشتر برگردی کمتر می یابی،سخت است تنهای تنها باشی،بعد کسی از روی ترهم یا اصلا از روی مهربانی نگاهت کند،نا خواسته از صبح زود روبرویت بنشیند و برایت چند ساعتی حرفهای قشنگ بگوید و تو مجبور باشی نگاهش کنی و حتی  رویت نشود بگویی لااقل توی اتاق من لطفا نه، آن وقت روی لب یا توی دلش کم کم می گوید حسود، و این اصلا خوب نیست. 

سخت است وقتی شبی را که می خواهی دو کلام حرف غصه دار پاییزی در گلوی خاطراتت بچکانی آن را عاشقانه تر از صبح جلوی چشمت تکرار کنند،چون اتاق من امن ترین جا برایآشکار کردن عشق است. دیوانگی ام سرریز شده است از بس عاشق و معشوق های نمی دانم واقعی یا غیر واقعی از کنارم با تمسخر گذشتند و من از عشق، تنها باران و رویا و چند تکه دست نوشته ای که در قلبم دارم که فقط برای آرزوهایم بوده.مردم از بس مردم بی دلیل،لذت روزهای طولانی عاشقیشان را به رخ دردهای نهفته ی بیقرارم کشیدند. چه کنم؟توی ذوقشان بزنم و فزیاد بکشم، به خدا من نمی خواهم چنین کنم یا حقیقتش نمی توانم اینها را بشنوم.یعنی اینها می خواهند تعریف کنند یا دل مرا بسوزانند؟ اگر اولی هم درست باشد من دیگر طاقتش را ندارم، چرا همه فکر میکنند من خوشبختم...!

 

شهیاد.......

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت18:35توسط شهياد | |

هر چه از الفبای تو حرف بر می دارم تا تمام شوی انگار بی محاباتر از همیشه لابه لای این همه خطوط  مبهم و واژه های ندیده دوباره از سر سطر اغاز می شوی با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم و وقتی تو عاقبت می روی و من در هیچ گم می شوم....

 

شهیاد.......

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت17:48توسط شهياد | |

قهميدن عشق را جه مشکل کردند

ما را زدرون خویش غافل کردند

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

سهراب بیا که آب را گل کردند

 

 

شهیاد.........

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت17:40توسط شهياد | |

سلام

الآن تالار گفتمان وبلاگ رو تاسیس کردم

می خواستم از تو دوست عزیز در خواست کنم که توی ایت تالار عضو بشی و مطلبی رو که دوست داری توش بزاری .

امید وارم بتونم رو کمکت حساب کنم

مدیریت وبلاگ شهیاد...........

آدرس تالار گفتمان: www.lovestory470.frm.ir 

شهیاد.....

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت22:53توسط شهياد | |

" ميم " مادر سخن از مهر و صفا دارد و بس

" الفش " رشـته ايـــمـــان خـــدا دارد و بس

" دال " آن دايـره ســادگــي و گــمـناميست

" ر " آن صـحبـتي از رحــم و وفـا دارد و بس

تـا كـه ايـن چـشـم مــرا خـواب نـداده يـاران

بنـويسيد كــه او عــشـق جــدا  دارد و بـس

 

شهیاد......

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت14:15توسط شهياد | |

می دونی چرا وقتی می خوايم بريم تو رؤيا چشامونو می بنديم؟ يا وقتی می خوايم گريه کنيم؟ وقتی می خوايم فکر کنيم؟ وقتی می خوايم چهره عشقمونو تصور کنيم؟ يا وقتی می خوايم کسی روببوسيم؟... واسه خاطره اينکه قشنگترين چيزها تو دنيا قابل ديدن نيست...

 

 

شهیاد....

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت12:49توسط شهياد | |

توی قطره های بارون، ميشکنه بغض صدام!
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچی نميخوام!
پشت اين پنجره ميشينمُ آواز ميخونم!
خودمُ تنها ترين آدم دنيا ميدونم!

دنبال يه چيز ميگردم که نميدونم چيه!
يه نفر تو قلبمه که من نميدونم کيه!
يه نفر که نيمه ی گمشده ی ترانه هاست!
تکيه گاه خوب گريه های تلخ ُ بی صداست!

پشت اين پنجره تنها تو غروبا ميشينم!
خودمُ گُم ميکنم اونو تو آينه ميبينم!
گاهی وقتا پا ميذاره توی رويا های من!
ميبينم که لحظه هام نابُ تماشايی شدن!
اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بيداری بازم غم ميشينه تو حنجره!

دنبال يه چيز ميگردم که نميدونم چيه!
يه نفر تو قلبمه که من نميدونم کيه!
يه نفر که نيمه ی گمشده ی ترانه هاست!
تکيه گاه خوب گريه های تلخ ُ بی صداست

 

شهیاد....

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت11:0توسط شهياد | |

سلام

نتایج کنکور اعلام شد !

می خواستم ازتون بخوام هر اطلاعاتی در مورد رشته های شیمی و پلیمر داره در اختیارم قرار بده!

راستی اطلاعات در مورد دانشگاه ها هم می خوام ممنون می شم در اختیارم قرار بدین.

یادتون نره!

شهیاد......

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت14:15توسط شهياد | |

توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره

                                                    چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره؟

واسه من تنهایی درده درد هیچ کسو نداشتن

                                                   هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم

                                                   تا دم لحظهی مردن شعر تنهایی بخونم...

شهیاد....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت22:58توسط شهياد | |

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

يه نامه ي عاشقانه ي بسيار زيبااست كامل بخونش و نظرت رو هم بگو

ادامه مطلب يادت نره!!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت20:50توسط شهياد | |