تبليغاتX
...:::دنیای بی رنگ من:::...

...:::دنیای بی رنگ من:::...

برای تازه شدن دیر نیست...

 

سرانجام این عشق به پایان رسید....

من دیگه به این وبلاگ نمیام یعنی نمیتونم که بیام چون دیگه زنده نیستم.

شهیاد امیدوارم روزهای خوبی رو بدونه من داشته باشی.

من اونجا پیش خدا منتظرتم.

شهیاد خیلی دوست دارم تا ابد تو دلم میمونی.

این ۶.۷ ماه بهترین روزای عمرم بود ولی دیگه تموم شد.

خداحافظ دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شهیاد خدا حافظ..

سمانه...

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت11:39توسط سمانه جون | |

 

شور عشق است قصه ي ما

نداي زيباي با هم بودن

و براي هم زيستن

و چه زيباست اين نفس هايي

كه براي تو مي آيد و مي رود

و چه تلخ است اگر 

آواي تنهايي در تنگناي زمان طنين انداز شود

و مي داني كه هر آنچه خوب است از

از پله هاي عشقت بالا مي رود

خوشا به حالم اين پله ها با اشكان چشم من

پاك مي شوند و چه زيباست كه

شور عشق است قصه ي ما

سمانه...

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت21:7توسط سمانه جون | |

زير خاکستر ذهنم باقيست ،

آتشي سرکش و سوزنده هنوز...

يادگار است ز عشقي سوزان ، که بود گرم و فروزنده هنوز...

عشق همان گونه که بنيان مرا سوخت ، از ريشه و خاکستر کرد

غرق در حيرتم از اينکه چرا ، مانده ام زنده هنوز

گاهگاهي که دلم مي گيرد

پيش خود مي گويم :

آنکه جانم را سوخت، يادي آرد از اين بنده هنوز؟؟؟

سخت جاني را بين که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بي تو بودن باشد...

 گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم ، هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز!

گرچه از فرط غرور اشکم از ديده نريخت

بعد تو ليک ، پس از آن همه سال

کس نديده به لبم خنده هنوز...

 گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت ،

سال هاست که از ديده برفتي ليکن

دلم از مهر تو آکنده هنوز...

 دفتر عمر مرا، دست ايام ورق ها زده است

زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خيالم اما

همچنان روز نخست ، تويي آن قامت بالنده هنوز...

در قمار غم عشق

دل من بردي و با دست تهي ، منم آن عاشق بازنده هنوز...

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عيان مي بينند

زير خاکستر جسمم باقي ست

آتشي سرکش و سوزنده هنوز...

تقدیم به بهترینم

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت14:31توسط سمانه جون | |

 من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واكن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت19:7توسط سمانه جون | |

هميشه اين گونه بوده است :

کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .

هميشه اين گونه بوده است :

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي

هميشه اين گونه بوده است :

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي نا با ورانه او را در کنارت نمي بيني ، فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا دامنت را از بوسه و نور پرکند .

هميشه اين گونه بوده است :

او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد

سمانه....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت9:44توسط سمانه جون | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت19:2توسط سمانه جون | |

ای خدا دیگه دارم به وجودت شک میکنم

 ینی واقعا تو وجود داری و ناله های منو نمی بینی؟؟؟

پس چرا کمکم نمی کنی؟

ها؟؟؟؟؟

ای خدا ازت کمک می خوام

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت18:44توسط سمانه جون | |

سخت است هنگام وداع ....
آنگاه كه درمي يابي چشماني در حال عبور است...
پاره اي از وجو تو را نيز همراه با خود ميبرد...!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت20:59توسط سمانه جون | |

تو برام تنهاتريني.. تو برام قشنگتريني.. تو نگيني روي انگشتر قلبم..كاش ميشد تو دام چشمهات اسير هميشه بودم..كاش ميشد منو ميديدي كه برات دارم مي ميرم.. نميخوام بي تو بمونم، چون ديگه چيزي ندارم..كاش مي شد گلهاي عشقم يه گلستاني مي ساختند.. من ميون دشت گلهام، تو بالا خورشيد، روزهام كاش مي شد.. چشمهاي پاكت، ماه شبهاي دلم بود، ديگه قصه اي ندارم، چون حالا من تو رو دارم.. واسه دوست داشتن چشمهات، واسه اون ناز نگاهت، به شكار شب و روزم باشه، اشكالي نداره، بذار از عشقت بسوزم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت20:54توسط سمانه جون | |

به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم

چشم عاشق تو رو که گریه کرد می کشم

تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش

که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم...

 

خدا خودش بهمون کمک کنه. دارم نابود میشم

سمانه...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت20:37توسط سمانه جون | |

اخر از عشق تو ساکن کلیسا میشوم. میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم.انقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح.یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم...!!!

 

دوستت دارم خیلی زیاد...

سمانه...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت17:19توسط سمانه جون | |

"يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است ..."

 

 

 

بوي نفسات هنوز مستم ميکنه کنارم نيستي ولي با نفسهات گرم ميشم زيبايي چشمانت هنوز افسونم ميکنه کنارم نيستي ولي چشمانت در چشمانم نقش بسته صدايت هنوز از خود بي خودم ميکنه کنارم نيستي ولي جز صدات نميشنوم تو کنارم نيستي اما من چيزي جز تو ندارم

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت17:53توسط سمانه جون | |

 

 

ای توکه مثل تموم فرشته های مهربون، مهربونی!

ای تو که برای من دوست داشتنی ترین همزبونی!

ای تو که دل منو اسیر واژه عشق میکنی!

ای تو که آبی ترین آبی دنیارو برای من معنا می کنی!

ای تو که مثل گل رز برای من همیشه زیبا می مونی!

ای تو که برای من همه چیزی و ...!

اومدم تا یه بار دیگه بهت بگم:

آره من دوست دارم....

اومدم تا یه بار دیگه بهت بگم:

آره من عاشقتم....


+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت21:53توسط سمانه جون | |

عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني
دوستت خواهم داشت بي آنكه بگويم

درد دل خواهم كرد بي هيچ كلامي...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بي هيچ كلامي
در آغوشت خواهم ماند بي هيچ كلامي
شايد احساسم اينگونه نميرد

=================================

 

دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهی!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی!

دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،

همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا
 
می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
 
همچو اواخر زمستان كه شكوفه های بهاری باز می شوند !

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و

تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود!

دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند!

دوستت دارم همچو باران ! بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد !

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری!

دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز
 
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی
 
و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی!

دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی !

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!

دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و

خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!

دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!

دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!

دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی

ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت می سرايم!

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!

نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب

يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!

نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد!

دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی!

دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن نوشته

هايم اشك از چشمانت سرازير می شود !

 

 

سمانه........

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت18:49توسط سمانه جون | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت18:14توسط سمانه جون | |

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي

every thng dat goes cumes bak 2 u

تو همان همای بخت منی کز دیار دور پرپر زنان به کلبه ی من پر کشیدی

love

سمانه.................

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت13:14توسط سمانه جون | |

دلم برای خنده هات برای دل سوزوندنات

برای هرم نفست واسه نوازش نگات

دلم برای همه چیت شده یه آلبوم کوچیک

یه آلبوم دیدنی که می شه تواون خاطره دید

یه آلبوم ازتووچشات ازتوونقش خاطرات

ازتوکه امیدمنی ازتوکه میمیرم برات

اگه بری داغون می شم بدون توتموم می شم

پیشم بمون عزیزدل فقط با توآروم می شم

می خوام برای موندنت واسه همیشه خوندنت

ماهی شم وشناکنم تونازکای پیرهنت

آخه تو امیدمنی پرتوخورشید منی

توبهترین دلیل من برای زنده موندنی

وقتی که بارون می باره غنچه ی عشقومی کاره

انگارچشاتو می بینم که آرومم نمی ذاره

چی می شه آشنام بشی؟ خیل ترانه هام بشی؟

تواوج این ناامیدی تعبیررویاهام بشی؟

چی می شه توخندیدنت توی ترانه خوندنت

برای دلخوشی من بگی که راسته موندنت؟

هرچی بخوای همون می شم مجنون این زمون می شم

فقط نرو،باهام بمون برات ترانه خون می شم

من تورو تو رویای دور تودشت سبزپرغرور

اون جایی که قاصدکا فراوونن،کرور کرور

دیدم که بی رویا بودی بدون من تنهابودی

دلت نمی خواست بخونی آروم وبی صدا بودی

من اماآرزوت می شم توآوازت سکوت می شم

واسه کشیدن چشات قشنگترین خطوط می شم

تقدیم به گل نازم شهیاد.............!!!!!!

خیلی دوستت دارم گل نازم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت16:55توسط سمانه جون | |

تو به دلتنگی من می خندی

گل من دلم واست تنگه

                               میفهمیییییی؟؟؟؟

 

 ================================

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت20:41توسط سمانه جون | |

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
========================================

آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز اید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز اید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
 بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست ...

سمانه.........

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت18:23توسط سمانه جون | |

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
 دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
 غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
 نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

 

 

 

 

 م غروب نگاهت نشست بر روحم
بمان ستاره که بی تو بهار می میرد
میان دشت بنفشه کنار برکه عشق
برای شهر دلم انتظار میمیرد
دلم به وسعت آلاله های سرخ ست
وجود آبی احساس پک و بارانی ست
چگونه بی تو بمانم بدان بهانه من
دلم هنوز به دست تو زندانی ست
بدان که قصه احساس قصه نیلی ست
بیا و قصه او را دوباره باورکن
بجای هجرت و اندوه و بی قراری و درد
بیا و از سر لطف تو فکر دیگر کن
پرنده از غم هجران تو چه باید کرد
دلم برای نگاهت بهانه می گیرد
دلم اگر بروی در خزان هجرانت
چو یک کبوتر بی آب و دانه می میرد
اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن
ولی همیشه به یاد تو شعر می خوانم
کنون گر تو کنارم نمانی و بروی میان هاله ای از انتظار می مانم
به جان برگ گل یاس باغ دل سوگند
قسم به عاطفه یک نگاه دریایی
قسم به بارش شمع وجود یک انسان
قسم به شهر پر از سکنان رویایی
قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب
قسم به ترجمه نیلی شکیبایی
قسم به عاطفه نقره فام چشمانت
قسم به هجی مفهوم یک شکوفایی
بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد
دگر میان گلستان گلی نخواهد ماند
بدون تو گل و گلدان غریب خواهد شد
دگر میان چمن بلبلی نخواهد ماند
شکسته می شود از دوریت بلور دلم
 بدون تو تپش قلب من چه بی معناست
بدون تو دلم از تب همیشه خواهد سوخت
بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست
 مرور خاطره انتشار احساست
دل مرا به تماشای عشق خواهد برد
بمان همیشه که بی تو ترانه بودن
میان قلب هزاران جوانه خواهد مرد
صدای نبض بنفشه صدای خنده یاس
میان باغ نگاهت چو برکه ای جاریست
بدان اگر بروی کار باغ چشمانم
همیشه شکوه و اشک و شکستن و زاریست
میان شبنم اشکم بلوری از عشقست
به یاد جاده سرسبز شهر چشمانت
بمان همیشه دلم بی تو زرد خواهد شد
تمام هستی این دل فدای مژگانت
غم نبودن تو در کنار من سخت ست
حضور آبیت اینجا چه قدر زیبا بود
چگونه می شود کنون میان غربت باغ
بدون زمزمه آبی تو اینجا تنها بود
چه لذتی ست درون نگاه پر نورت
بیا و زخم عمیق مرا تو درمان کن
ببین چه درد بزرگی ست غربت دو نگاه
بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن
بدون یاد تو قلبم کویر خواهد شد
بمان همیشه که بی تو نسیم غمنکست
تمام کلبه چشمم تمام شهر دلم
ز قطره قطره باران اشک نمنکست
ز سقف نیلی چشمم چکید قطره اشک
ترا قسم به شقایق بمان ستاره من
بچین ز باغ دلت دسته ای گل پونه
بمان که نیست به جز این مرام چاره من
بگو ستاره کنارم همیشه خواهی ماند
بگو که قلب من از انتظار لبریز است
بدون تو تپش قلب من چه بی معناست
بیا که بی تو وجودم همیشه پاییز ست
قسم به نغمه باران بمان بهانه من
بدون تو تپش آفتاب کم رنگست
به هر کجا که روی برای نگاه تو تنگ ست 
 

 
 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت18:38توسط سمانه جون | |

هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
 دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام اینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت.

                       

شب شده سکته دوباره خونه
 می گرده دل دنبال یک بهونه
 می گرده باز گنجه ی خاطراتو
 پی یه حرف ناب و عاشقونه
 عکس تو رو باز می ذاره روبروش
 که تا ته شب واسه تو بخونه
 دلم تو التهابه که چه جوری
 قدر چشای نازتو بدونه
 تو عصری که قحطی عطر یاسه
 اما به جاش دوست دارم گرونه
 کافیه اسمتو یه جا ببینم
 تا حس شعرم بزنه جونونه
من نمی تونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدونه
 محاله که عشق ما رو ندونن
 برو سوال کن از گلای پونه
 اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
 می گن همون که خیلی مهربونه ؟
 بی خبری تو ولی از حال من
 میندازم اینو گردن زمونه
 چقدر حسودیم می شه وقتی همه
 بهم می گن دل تو پیش اونه ؟
 من خودم باز می زنم به اون راه
 می گم بیارید واسه من نشونه
 اما تا کی فریب بدم دلم رو
 اون داره کلی آدرس و نشونه
 مهم ولی تویی که اسم نازت
 با من یه جایی پشت آسمونه
اونا نمی دونن ستاره هامون
 دوتاس ولی توی یه کهکشونه
 اینو بخون تا دوباره بدونی
 دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه 

                           

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت17:52توسط سمانه جون | |

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام

سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
  دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

 

عاشقانه

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت13:1توسط سمانه جون | |

زيباترين تصويري که در
زندگانيم ديدم نگاه
عاشقانه و معصومانه تو بود

زيباترين سخني که
شنيدم سکوت دوست
داشتني تو بود

زيباترين احساساتم
گفتن دوست داشتن تو بود


زيباترين انتظار زندگیم
 حسرت ديدار تو بود

زيباترين لحظه زندگيم
لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم
محبت تو بود

زيباترين تنهاييم
گريه براي تو بود

زيباترين اعترافم
عشق تو بود
 

 

می ترسم... از روزی که دستهای تو هم سرد شوند

 
می ترسم... از روزی که به صدایت نیاندیشم
می ترسم... از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم
می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم
می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم
می ترسم... از نگاه تو... دستان تو... صدای تو
می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی
می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند
             می ترسم
 
 
 
 
بارها و بارها نوشتم
 
اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بداني
                تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي
که بخواني تا بداني
برايم همچون آب براي گل
برايت مينويسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
آسان از دست نخواهم داد
مينويسم تا بداني
              وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
             بمان و فصل ها را بهم نريز
 
 
 
 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت13:18توسط سمانه جون | |

دوباره باز خواهم گشت...
نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...
و چشمان تو را با نور خواهم شست...
به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...
به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

سکوت
سکوت ، سکوت و سکوت ...
در ذهنم هیچ خاطره ای گذر نمی کند...
گویی آنها هم مرا در تنهاییم ، تنهایم گذاشته اند...
کیست که درد تنهایی مرا تجربه کرده...
کیست که مرا در این حال بفهمد...
می شکند سکوت تنهاییم با طنین صدای گریه ات...
خوش به حالت که چه ساده اشک می ریزی!!!
چه سخت است ...
« گریه »
می فشارد بغض گلویم...
سخت کرده نفس کشیدنم را...
به گریه های تو حسودیم می شود!!!
شاید عذاب من همین باشد...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوستت دارم...

میخواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنماما میدانم تو صدایم را نخواهی شنید!

به خود بگو من کیستم که تو را صدا میکنم و خلوت تنهایی را در غربت معصومانه چشمانت جست و جو میکنم،

زمزمه کن نام مرا!چرا که دیگر جایی برای زندگی نیست بگذار برای آخرین بار تا میتوانم دوستت داشته باشم.

 

 

سمانه...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت17:38توسط سمانه جون | |

                                                               

 

        

 

این بار میخواهم ساده برایت بنویسم.ساده تر از انچه که ساده انگاشته میشود!می خواهم بنویسم که در چشمهایت فریاد ازادی شقایقهای عاشق را شنیده ام و نگاهت شوق دوباره زیستن را در رگهایم جاری ساخته.

 

    از اولین نگاه تو بودی در کنار من                  
با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی
تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ای قصه صبوری گل های عاطفه
ای امتداد اینه عشق تا ابد
ای معنی تولد زیبای عاطفه
زیباتر از تولد گلهای ارغوان
 آبی تر از شکفتن روح حقایقی
دستان تست سایه صدها گل غریب
تو شرح حال سوختن شمع عاشقی
یادم نمی رود که چه کردی برای من
گلدان آرزوی مرا آب داده ای
 در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود
من را به روی ثانیه ها تاب داده ای
پرواز کن به کشور اینه های پک
شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی
شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی
دل را به نغمه های وفا آشنا کنی
ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد
رفتی و چشم های من از کشور افق
 سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد
غربت حضور سکت امواج اشک هاست
رفتی و مانده خاطره هایت برای من
یادش به خیر چشم تو و آسمان عشق
با رفتنت شکست دل اشک های من
 روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت
گم شد میان کلبه رویا بهار من
 دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد
پیوندهای آبی تو یادگار من
 گرچه گذشت سالی و دل ها ز غم شکست
در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام
برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار
در انتظار رویش عشقی دوباره ام
ای اولین حکایت بی انتها ی عشق
رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد
بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها
دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد
رفتی و بی تو ترجمه تلخ زندگی
در جای جای شهر وجودم سروده شد
رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب
در کوچه های آبی چشمم گشوده شد
پیش تو عشق هجی سبز بهار بود
با رفتنت بلور غزلهای من شکست
ای معنی طراوت باران عاطفه
 بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست
در پاسخ سوال سراسر نیاز من
گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی
بعد از عبور ساده خود مهربان چه زود
 دل را میان حادثه تنها گذاشتی
این بود پاسخ تپش قلب عاشقم
این بود پاسخ غزل سرخ انتظار
کردی دریغ از دل من یک نگاه را
این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار
نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست
باور نمی کنم که تو از یاد برده ای
باور نمی کنم که پس از مدتی غروب
دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای
رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم
 بی تو غروب می کند از دیده ام بهار
تا آن زمان که بگذری از کوچه دلم
 ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار

 هوایی که تو توش نفس می کشی
 عطر گلش به آسمون می رسه
 کسی که دیوونه ی چشمات می شه
مثل من آخر به جنون می رسه
 جاده ای که تو توش قدم می ذاری
تا کهکشون راه شیری مکی ره
 به هر کی مثل من نگا بندازی
یه عمری قلبش به اسیری می ره
اتاقی که خواباتو توش می بینی
 بدون اینکه بدونی بهشته
 زیبا نمی دونم چرا یه جوری
 اسم تو رو خدا با من نوشته
شاخه گلی که تو می گیری دستت
 تو هیچ خزونی دیگه خم نمی شه
زیبا بذار هر چی که خواستن ، بگن
از عشق من به تو که کم نمی شه
آب زلالی که ازش می نوشی
حس می کنه زود رسیده به دریا
قطره ی آبم دیگه خوب می فهمه
 دریا یعنی تو ، یعنی عشق زیبا
 سقفی که بالای سرت می شینه
 چه قد به بالا بودنش می نازه
 اون تنها سقفیه که توی دنیا
بازی و آسمون بهش می بازه
 فقط یه خطش و برات نوشتم
 زیبای ماه من اینا بهانس
 اینا همه گذشتن از جنونه
اینا همش رد شدن از ترانس
به کل آدما حسودیم می شه
 شاید یه باز اسم تو رو بیارن
 به اونا که زیبا می خوام بدونی
اندازه ی من تو رو دوس ندارن
 اونی که تو قاموس ناز چشمات
دلت می خواهد بهش بگی دخالت
یه جور جنونه که حالا پزشکا
بهش می گن گذشتن از حسادت
 اینو نوشتم که بگو عزیزم
همین حالا ، چه امروز و چه فردا
بدون اعتنا به حرف مردم
 دیگه می خوام سر بذارم به صحرا
برم یه جای دور خیلی نزدیک
یه جایی پشت عقده های دنیا
 برم یه جا دنبال تو بگردم
دنبال تو ، دنبال عطر زیبا
 انقد برم که مردم زمونه
بدون حد و مرز و حرف و قانون
به مریمی که عاشق زیبا شد
بگن توی کتاب و قصه ، مجنون
زیبا چرا من اینجوری نوشتم
 تو هم مث من داری می گی دوری ؟
 می گی تحملش کنم تا آخر
 زیبا ولی نمی گی که چه جوری؟
زیبا می گی وصال تو عاشقی نیس
 یه روز صدا تو نشنوم می میرم
 اما نه ، هر چی تو بگی ، همیشه
 خیال بکن حرفمو پس می گیرم
 من می دونم یه روز گرم ابری
از پیش من می ری واسه همیشه
به قول تو این کار سرنوشته
 نه و ، نمی خوام سرش نمی شه
 مث نسیم اولای پاییز
 با طالعت می ری و من می مونم
 بی خبر از اون مقصد طلاییت
مث دیوونه ها برات می خونم
 هر جا با هر کی توی دنیا ، بری
دلم عجیب هواتو کرده ، زیبا
 اول اسم نازتم نمی دم
 به لشگر ستاره های دنیا
 تو گفتی عاشقی رسیدنی نیست
درس مث رویای من که کاله
 مث صریحی تو ، یه مرزی داری
شکستن ضریح تو محاله
زیبا فقط یه چیز دیگه مونده
 اینکه می گم ، تمام آرزومه
بگی می دونی من چه قد دیوونم
فقط همینو بدونی ، تمومه
 تو مخمل صورتی خیالم
سر تو هر لحظه سر پادشاس
خیال چشمای قشنگ تو تخت
 عادت و این حرفا مال آدماس
 کسی که عاشق تو شد یه روزی
 همه می گفتن یه ذره آدمه
 حالا می گن مجنون عشق زیباست
 توی شناسنامه ، ولی مریمه
زیبا ، نرو ، می ری ولی دیوونت
 یه روزی ثابت می کنه به دنیا
 که آدما واسه جواب گرفتن
فقط باید برید سراغ زیبا
 دو دیقه بعد یه تماس کوتاه
 یک شب نرم و خنک و پاییزی
زیبا جونم کاش که یکی می فهمید
 چه در دوست دارم چه قدر عزیزی

    سمانه...                               

 

                           

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت14:28توسط سمانه جون | |

مهربانم.در سکوت شب و به دور از غوغای روز های شلوغ و پر از دغدغه این دنیا،راز دل گفتن برای تو چه ارامشی به دل میدهد .تو تنها کسی هستی که از دلتنگی ها و حرفای دلم خسته نمی شویو به راستی  که تو بهترین پناه و امید دل خسته ام هستی .دوووستت دارم و شادم ازاینکه تو دا دارم. 

 

   

  

 


در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
 
3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازي، عشق
 
3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازي، عشق
 
 
 
سمانه..............

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت14:49توسط سمانه جون | |